رضا قلى خان ( هدايت )
371
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
كفتند اين دم * آن كل رخ سروقامت اينجا بكذشت دردمن با ميم مفتوح مخفف دردمند است يعنى صاحب درد و كنايه از مردم باذوق و عشقباز و خاكسار حافظ كفته درد منديم و باميد دوا آمدهايم دردمه در برهان قاطع بمعنى كواكب سبعه سيّاره آورده درده بر وزن مرده بمعنى درد شراب و آب و روغن و غير آنكه در ته ظرف نشيند مولوى كفته تو صافى و من دردهام * بىصاف دردى خوار شد و آن را دردى نيز كويند درز بر وزن لرز شكاف جامه و سنك را كويند و درزن سوزن را كويند و درزى خياط را كويند و در زنان آن رشته كه در زن كشند حكيم سنائى كفته كمر كير خيره لرز بود * كيسه كس دراز درز بود وقتى من كفتهام حسام و تير ملك از سر و تن * اعدا بجز دريدن و جز دوختن ندارد فن همىبدرّد تيغش چو ديبه را درزى * همىبدوزد تيرش چو جامه را درزن و همچنين بچه درزى پرند جسمى و حيف * كه ندانى پرند خود را ارز تنك درزى وليك من خواهم * درزنى درزنم تو را در درز درزاده بفتح اول و دال ابجد تخته باشد كه آسيابان پيش آب كذارد كه آب به راه ديكر نرود درزن بمعنى همان سوزن خاقانى كفته چون موى خوك درزن ترسا بود چرا * تار رداى روح بدر زن درآورم درزه بر وزن هرزه بمعنى توده خاك و خاشاك و ريك انورى در صفت سفر كفته بكوهسار و بيابانى اندر آورديم * جمازكان بياباننورد كه كوهان چو پشتهپشته درون درزهاى خار و خسك * چه پارهپاره در آن خامهاى ريك روان درسار بمعنى ديوارى كه پيش در خانه بكشند كه درون خانه پيدا نباشد و پردهء را نيز كويند كه پيش در خانه براى اين بياويزند و بمعنى دركاه نيز آمده و اين مركب است رزدر و ساره يعنى پرده و حاصل معنى در پرده باشد يعنى پرده در سوزنى كفته بخت و دولت چه بدرسار سراى تو رسند هم او كفته طاق درسار سراى تست محراب ملوك و سار و ساره را بمعنى مكان دركرفتهاند زيرا كه سار بمعنى جاى آمده و زمينى كه نمك دارد نمكسار كويند و در هر حال بمعنى كرياس و سراى درست مىآيد درست بضم يعنى صحيح و سالم مقابل شكسته ظهير كفته درست رفت ز خاطر شكستكى منش * چو بردميد بنفشه ز برك ياسمنش ديكر بمعنى زر مسكوك است كه اكنون باشرفى شهرت كرده بوزنى مخصوص بوده كه اكر نقصان نداشته آن را درست مىكفتند كمال اسمعيل كفته چون صبح باز كرد دهان را بمدح تو * چرخش درست مغربى اندر دهان نهاد جمال الدين پدر او كفته مكر كه باد خزانى بباغ صراف است * كه آفتابش كوره است آبدان سندان كه چون درست مطلّس شد است برك درخت * كه چون سبيكه نقره است روى آب روان شيخ نظامى در باب پرويز كه نعل اسبانش از زر بود و ميخ آن از چوب تا نعل بيفتد و فقرا بركيرند كفته هزارش نعل زرّين بود بسته * همه ميخ درستكها شكسته معلوم شد كه بر نعل نيز اطلاق درست درست است و بمعنى مرد تن درست صحيح المزاج نيز آمده نه شادونه دژم و نه درست و نه بيمار درسته بر وزن نبسته بمعنى عفو و رحمت آمده شيخ رضى الدين على لالا كفته هر آن كو كند جرم مردم درسته * كند فضل حق از دمندانش رسته و بضم اول و كسر راء كاه خورد كه از كندم و جو شكسته مىماند در رشيدى آمده درش بر وزن خرش نوعى از خيار باشد و آن باريك و درازست و آن را درشى نيز كويند و با اول مفتوح پايكاه اسبان را كويند خاقانى در صفت براق كفته جاى علفش نه زين كهن درش * از خوشه چرخ و كوشهء عرش و بمعنى خيار با اول و ثانى مفتوح است نه به وزن عرش درشت معروف است و بمعنى ناهموار و كلان و بزرك و سخن تند نيز آمده است وقتى در رزميه كفتهام بهر نرمتن بسكه تير درشت * تن جنكيان چون تن خارپشت بزركى ز خردى درشتى شنفت و درشتپسند كنايه از دشوارپسند مىباشد درغ بر وزن برق بمعنى بندى كه در پيش آب بندند كه تلف نشود درغال بر وزن پركال بمعنى يمن و آسوده رودكى كفته اى شاه بنى سيرت ايمان به تو محكم * اى مير على حكمت عالم به تو در غال